تصویری از شب در تو
ما هر دو خورشید را دویده ایم.
سلام.گرایش شاعران به ساختهای تصویری عامل اصلی شکل گرفتن سبک هندی محسوب میشد.در این غزل گرایش شاعر به سمت تصویر گرایی باعث بوجود آمدن غزلی متفاوت در کارنامه عباس جنتی است. حرکت مدعا مثلی که در ابیات این غزل دیده می شود بر قوت ابیات افزوده و رابطه افقی ابیات را تقویت کرده است.این ویزگیها از خصائل و خصایص شعر سبک هندیست.پیچیدگی مضمون و ابهام افکنی یا گره افکنی در حوزه معنی که معمولا با ایجاد پارادوکس یا تناقض نمایی اتفاق می افتد اگر چه از دیگر ویزگیهای غزل سبک هندیست در این غزل نیز به خوبی مورد استفاده قرار گرفته و حضور این مولفه ها به چشم می خورد.غرض اینجانب از بیان این عرایض این بود تا با استناد به بعضی از المانهای غزل سبک هندی که در دهه 60گرایش گروهی از شاعران معاصر را نیز بهمراه داشت -مقاومت و توانایی عباس جنتی را در نوشتن این فرم از غزل خاطر نشان کنم.برای مثال شاعر در بیت سوم از این غزل به بیان بسیار ظریفی در حوزه بیان آزادی می پردازد
گره از بغض گلو واشد گان می دانند
تیغ بر گردن فریاد جواب است اینجا
ساخت ترکیبی همچون (گردن فریاد)که بسیار ظریف و زیبا ساخته شده میل شدید شاعر به سبک هندی از نوع بیدل دهلوی را نشان می دهد که خود از ساختهای درخشان در کارنامه عباس جنتی است.(اهل فضل می دانند که بین غزل سبک هندی بیدل و غزل سبک هندی صائب تفاوت آشکاری وجود دارد).و یا در بیتی شاعر حبس انسان در لباس حجاب را با بیانی سبکی به گرایشات سبک هندی نشان می دهد
قصر مصرو بر ویرانه چه فرقی دارد
دل دیوانه ما خانه خراب است اینجا
در چند سال اخیر گرایش شاعرانی که به این شیوه در غزل تمایل به هندی گرایی دارند کم نبوده و در استان خوزستان بخصوص شاعرانی همانند رضا کرمی از این نوع ساختها بهره می برند که به نظر من در القای معنی به مخاطب کمک شایانی خواهد کرد.به این بیت کرمی دقت کنید:
بیرون چه فرقی با درون خانه دارد
عمریست از زندان به زندان می گریزیم
در پایان غزل عباس جنتی را غزلی موفق و در خور توجه می دانم .جنتی شاعریست که بدون در نظر داشتن موج بازیهای ادبی شعر می سراید و تنها مغاک تجربه اندوزیش در کنار مطالعاتش ،غواصی در عالم درون و سیر در افاق و انفس است.این جنس شاعران در نهایت به حقیقتی نائل می آیند که در شعر معاصر(در غزل) نبود آن به شدت احساس می شود.حقیقتی تحت عنوان معنویت که شاعر ان هنگامی که به درک ،دریافت و بازیافت خرد جمعی انسان نائل می آیند از آن سرشار می شوند.آنچنان که در کارهای حافظ دیده می شود و آنچنان که شعر شاملو از آن سرشار است
اما من و تو-ما
انسان را رعایت کرده ایم
خود اگر شاهکار خدابود یا نبود
گفتم بنویس
که من از اتفاق افتاد
از دور دریا را
و رویای بی آب و علف
از دست
در دور دست پرکشید.
سنج ها
بی دست و بی ردای تو
در خیابانهای تهی
در شهر
که مملو از هجوم عزاداران بود
گریه می کرد
که گفتم بنویس
خون از غروب پر بود
وسوار
به حاشیه نزدیک تر می شد
بی دست
که دست آب را بگیرد
وهل دهد به جانب پرندگان جنوب
که از نخل ها سخنی شنیده بودند.
تمام دریا را برگشتیم
وهیچ جوانه ای از پیراهنمان جوانه نزد
دستم بگیر
مرا ورق بزن
من از خون شب آغشته ام
ودر شریان هایم هزار پرنده بی سر پرواز می کنند.
گر
ماه بلند را دشنام گفت -
پیران شان مگر
نجات از بیماری را
تجویزی این چنین فرموده بودند.
فرزانه در خیال خودی را
لیک
که به تندر
پارس می کند
گمان مدار که به قانون بوعلی
حتا
جنون را
نشانی از این آشکاره تر
به دست کرده باشند
منصور میرشکاک بخواندویا هرکه دوست دارد
ای ماه بلند ،از کتان خویش
خیس از خون هزارها خورشید
احوال ستاره ای نپرسیدی
یوسفعلی میرشکاک
حکایت از انجا شروع می شود که روزی از روزگاران در حالی که به وبلاگ دوستان سر می زدم با شعری به ظاهر کوتاه در وبلاگ اقای منصور میرشکاک مواجه شده و از آنجا که به کار ایشان نقایصی را وارد می دیدم به ارائه نظر خود پرداختم . به دلیل وجود مشکلات اینترنتی که گاهی مواقع در وبلاگها بوجود می آید ،نتوانستم آن را برای ایشان ارسال کنم تا به پیوند نظریات ایشان بپیوندد. به ناگزیر آن را به شکل پست جدیدی برروی وبلاگ خود قرار داده واز ایشان خواستم تا به مطالعه آن بپردازند.اندکی بعد با تماس ایشان مواجه شده و قرار بر این گذاشتیم تا در این باره به نقد و محاکات یکدیگر بپردازیم .
فردای آن روز در وبلاگ آقای منصور میرشکاک با مطلبی که بر نوشته اینجانب نوشته شده بود واز طرف شخصی که خود را دختری به اسم کاوه معرفی کرده بودمواجه شدم که در آن با نگاهی کاملا احساسی که به بررسی آن نقد کوتاه پرداخته بود مواجه گردیدم . ایشان در مطلبشان از بنده سوالاتی پرسیده بودندکه در پست بعدی خود تلاش کردم تا به این سوالات جوابهای خود را داده و شبهات را برطرف کنم ،اماظاهرا برای برادر عزیز و بزرگوارم جناب اقای منصور میرشکاک شبهاتی دیگر بوجود آمده است.
ایشان بنده را به دلیل بکار بردن نام خود در کنار نام دیگران و ذکر آراء وعقایداین بزرگواران بسیار نکوهیده بودندو از اینکه به نقد عزیزانی پرداخته بودم که روزگاری به شاملو،اخوان و سپهری حمله کرده بودند(شخص خاصی مد نظر اینجانب نبوده و تمام عزیزان منتقد را مد نظر داشته ام )بسیار مورد نکوهش قرار دادند.بنده بر این باورم که در روزگاری که تنها و تنها راه رهایی انسان از بند نادانی و جهل ،پناه بردن به آگاهی و دانایی است می باید به نقد تمام آراء و عقاید پرداخته و از هیچ نامی هراسی به دل راه نداد .ولی ظاهرا هنوز در ایران نقد ادبی شیوه ای کاملا سنتی داشته و می باید همیشه در برابر دوستان تواضع کرده و حتی از آوردن نام خود پرهیز نمود. می باید که به شیوه کهن ویا مرسوم این روزگار که در بسیاری از نقدها دیده می شود ، نان به دوستان قرض داد و برای هر شعر و هر مطلبی از آنان هورا کشید و کف زد .ولی هیچگاه در هنگام نقد این کلام حافظ بزرگ را نمی توانم فراموش کنم که می فرماید:
خوش بود گرمحک تجربه آید بمیان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
در این مقال دوگروه مخاطب بنده بوده اند.
گروهی آنان که از آورده نام خود هراس داشته و تنها بانام مستعار به ارائه نظر خود پرداخته اند که از نوع نوشتار آنان بر می آید که یک تن بیش نبوده و تنها با نامهای مختلف برای اینکه تنها نبودن خویش را خاطرنشان کند به ارسال پیام پرداخته اندو جالب اینکه هیچکدام از آنان وبلاگ نداشته و به قول دوستی ناشناس نبام مردی که وبلاگ نداشت از همان طرفند همیشگی استفاده کرده اند،که برای آن عزیزهیچ برای گفتن ندارم جز اینکه به فرمایش حضرت علی پناه ببرم که می فرماید:
وداع الجواب تفضلاو کل الظلوم الی حسبه
بزرگ باش و پاسخ فرو هل ،یاوه گوی را هم به داورش واگذار کن
دوم عزیزانی که با نام خود به رد و یا ثبت نظر اینجانب پرداخته اندکه دست تمامی این عزیزان را به گرمی فشرده و از ارائه نظریات آنان بسیار سپاسگذارم چرا که به این باورم که هیچگاه از خطا مبرا نبوده و نخواهیم بود و اگر به ساحت روشنفکری در ادبیات باور داریم می باید به سانسور خویش و نظریات دوستان و صاحب نظران نپردازیم.
از اینکه نام خود را در کنار نام استاد یوسفعلی میرشکاک که در شعر و ادب برای اینجانب بسیار قابل احترام هستندآورده ام بسیار عذر خواهی کرده و از اینکه در بخشی از متن دیدگاه خود را همچون دیدگاه ایشان می پنداشته ام از درگاه آن عزیز بزرگوار کمال پوزش را می طلبم . چرا که ذکر نام من و اقای منصور میرشکاک بنا به زعم ایشان در کنار نام بزرگان گستاخیی بیش نبوده است و امید آن دارم که موجب عفو و رحمت شاعر ماه و کتان قرار گیرم.
ذکر این نکته را لازم می دانم که در این مطلب همچون همیشه به تایید تمام نظریات موافق و مخالف پرداخته ام ،چرا که برای تمام آنان احترام قائل بوده و هیچگاه دست به خود سانسوری نزده و از مواجه شدن با حقیقت هیچ هراسی به دل راه نداده و نخواهم داد. امروز و این ساعت تنها و تنها به این می اندیشم که هنوز هم در ایران می باید تابو گرا بوده و اگر بخواهیم نظر خود را عنوان کنیم و یا نه نقد آراء عزیزان بپردازیم ،تنهاحضور حضرتشان را مکدر کرده ایم پس از این پس سر خود را همچون کبک در برف فرو کرده وبرای عزیزان هوارا می کشم و شهادت را به گردن تاریخ می گذارم چرا که بالاترین و بهترین محکمه ها اوست و برادرم منصور میرشکاک رانیز به خداوند بزرگ می سپارم .
زسعی طالع ناساز اگر رسم به مرادی
همان پلنگ به دریایم و نهنگ به صحرا
بیدل دهلوی
۱۳۹۰/۴/۴
محمد جانبازان
با سلام و عرض ادب
در آغاز هر بحثی هوا اندکی تیره و تار و آکنده از گرد و غبار است؛ گرد و غباری که خواسته یا ناخواسته بر گوشها و چشمها مینشیند و حقیقت موضوع را در لایهای از ابهام و شک پنهان میدارد. اما پس از مدتی این گرد و غبار فرو مینشیند و چهره راستین حقیقت آشکار میگردد و آنجاست که آدمی اگر عنادی با خود نداشته باشد، راستی و درستی و جوانمردی را برمیگزیند و بر لجوج خطاکار نفس خویش، لگام عقل میبندد و آرام میگیرد و در پرتو این آرامش به تنهایی میرسد و به جای شتابزدگی که حاصل سوائق تاریک نفسانی است، در ساحت تفکر و روشنایی دل گام برمیدارد. خرقهی جهل و عجب و نخوت را میسوزاند و با لباس فقر و عریانی به شرف وجود خویش گوش میسپارد.
برادرم محمد جانبازان سلام
اجمال در هر ساحتی به تاویل اثر برمیگردد و هیچ تاویلی بی نیاز از تفصیل نیست. چرا که اجمال، استتار حقیقت در لفظ است و تفصیل نمایش و خوانش چندگانهی اثر است. دختری به اسم کاوه در بندهای پایانی نوشتهاش نشان داد که این مطلب را به خوبی دریافته است و ای کاش تنها به ذکر همان اکتفا میکرد.
این بندهی سرافکندهی خدا حاصل وحشت و یأس و حرمان روح و نفس و خرد خود را در چند کلمه درنهایت اجمالی که برای من روی داده است، با حضرت غایب خویش در میان نهادم و اصلا قصدم شعرنوشتن به هر معنایی که فرض کنید نبوده است.
اگر مبحث فرم و ریخت شناسی و هندسهی کلام را پیش میکشید باید بپرسید که بانیان این مباحث به دنبال گشایش چه گرهی بودهاند و چه دردی را میخواستهاند درمان کنند؟ آیا تمامی اندیشمندانی که نام بردهاید و کتب آنها را معرفی کردهاید از فرمالیستها و فوتوریستها و مدرنیستها و پست مدرنیستها همگی در پی این نبودهاند که بگویند:
« عبارت سخت تنگ است! زبان تنگ است! این همه مجاهدتها از بهر آن است که تا از زبان برهند که تنگ است!...
عرصهی سخن بس تنگ است. عرصهی معنی فراخ است. از سخن پیشتر آی تا فراخی بینی و عرصه بینی! (مقالات شمس، تصحیح دکتر صاحبالزمانی، صفحه 53 و 256)
خواجهی بزرگوار، برادر من، جناب جانبازان! در روزگاری که خانه و بنیاد زبان آدمی از پایبست ویران است، جنابعالی در بند نقش فرم و فرمالیسم داد سخن میدهید. این بندهی سراپا خطا نه به سوداگران سیاه سخن دل خوش کردهام نه به فرمالیسم حاکم بر روح و جان بشر امروز، نه به لفظ گرایی علمای ظاهر، نه به قالبستایی نحویان شرق و غرب، نه به شعار پرستیهای سودجویانه، نه به لفاظی هراسانگیز واعظان ...
من دربرابر این لشکر دجالفعل و ملحدشکل که به یاری لفاظی بر سرگردانی تودههای بیسلاح دامن میزنند، به تنها چیزی که مجهزم مرگ است. پس وای بر مرگ اگر مرا درنیابد!
یا علی مدد
منصور میرشکاک
مرثیه ای در گورستان
برادرم جناب اقای منصور میرشکاک(دختری به نام کاوه)
سلام
نام و مقام خود را در پس و پشت نام و نشان زنان پنهان کردن راهی به هیچ دهی نخواهد برد. اینکه جهان بینی خود و درک و دریافت خود از جهان و پیرامون را عنوان کردن و آن را از زبان دختری بنام کاوه بیان نمودن هیچ نیست جز ندیدن و نادیده گرفتن خود و پیوند خویش با پیرامون.
با قلم حتاک و جسور میرشکاک آشنایم ، نه از بابت اتفاقی نسبی و سببی که بین من و ایشان وجود دارد بلکه از بابت اینکه سالها با آثار و افکار این عزیزان ارتباط داشته و از کتابها ،مقالات و اشعارشان گرفته تا سخنرانیها،گفت و گوها و مشاجراتشان را از دور و نزدیک پی گیر بوده و هستم .برای جان جنونمند شان ارزش و اعتباری بسیار قائلم و از کنار آن نیز به آسانی نمی توانم گذشت.
برادرم منصور
از متن نوشته شده و هجوم و تسلط نرینه روانیی که بر آن حاکم است ،هیچ نمی توان گفت جز اینکه آن را عنصری مذکر نگاشته است و تنها در پایان برای اینکه دچار تردید و شک نسبت به گفته های خود بوده آن را بنام دختری کاوه نام به ثبت رسانیده است. حال آنکه کاوه اسم مذکر فارسی بوده و انتساب آن به دختران کار چندان درست و پسندیده ای نمی تواند باشد.می توانستی از نامهای دیگری مانندزهرا،مریم،حدیث و .....استفاده کنی .
از ظاهر امر چنین بر می آیدکه یا متن مرا در باره شعر خود نخوانده اید و یا دقیق آن را مورد ارزش گذاری قرار نداده اید .لحنی صمیمی در بیان محاوره ای که در ابتدای کار وجود دارد،نه از برای نان بهم قرض دادن ها ،که برای نهیب دادن انسانی است که نسبت خود را با سنت و یکپارچگی ها از دست داده است . به زبان کودکان سخن گفتن از برای آن است تا انسان را به ناخوداگاه کودکانه اش رهنمون شویم.اگر در بند نخست آن مطلب با شما به زبان محاوره سخن گفته ام از برای در آمدی بر دیباچه ای دیگر بوده است و آن بخش را اگر با دقت مطالعه می کردید ، خود به وضوح در می یافتید که تنه نقد این جانب از بعد از آن حال و احوال پرسی ها آغاز شده است .من نیز چون دیگران به زبان معیار که زبان علمی نگارش متون است مطلب خود را نوشته و در ان هیچ به بیراهه نرفته ام،که اگر تمام آن را به زبان محاوره نیز می نوشتم چیزی از علم - که ماهیت اشیاءو اجرام است-کم نمی شد.برای کسانی که زبان علم در آنان کارگر نیست ،لحن و محاوره بهتر به کار خواهد آمد. و آیا از تاثیر لحن و محاوره و چیرگی کنش فیزیکی زبان که آن را گفتار می نامندغافلید؟ آیا شما به آثار شاعرانی بزرگ هچون فرخزاد،صالحی و لنگستون هیوز نیز که گفتار و محاوره چه در لفظ و چه در منش شعر آنان وجود دارد ،باز به این چشم می نگرید؟از باب صمیمیت و دوستی وارد شدن نه از برای علمی نبودن یک متن ،که برای ایجاد بستری برای گفتگو ، بدور از حتاکی ها و به زیر سوال بردن ها نیز می تواند باشد.
گفته اید که از تعارف تیکه پاره کردن هاچه سود خواهیم برد؟من نیز بر آنم که تادرها ی بسته را برروی هم نگشائیم راهی به جائی نخواهیم بردو اگر چنین نمی اندیشیدم دست به نقد اثر مذکورنمی زدم ومن نیز مانند بسیاری دیگر که زبان به مدح شما می گشایند،زبان به ثنایت می گشودم.ولی اگر با دقت آن متن کوتاه را بخوانی ،خواهی دانست که درآن چند سطر تنها و تنهانظر به نقدی آگاهانه ،بدور از تبانی کردن ها و تعارفات بی جا و بی اساس داشته ام .در آنچه گفته ام شک ندارم و نخواهم داشت وخود را پشت نام هیچ زنی پنهان نخواهم کرد و اگر نقد و یا مدح شده اید بدانید که جانی دردمند آن را برایتان سروده است.
از این گفته اید که چنین تعارفات ما را به کجا خواهد برد؟
از شما می پرسم که چنین حتاکی ها ما را به کجا خواهد برد؟
آیا وقت آن نیست که از سرگذشت پدران و برادرانمان درسی سخت گرفته باشیم؟ آری ؛ منظورم را به خوبی می دانی که با که هستم و از چه کسانی سخن می گویم .آنانی که بی مهابا و تنها با اغراض شخصی به بزرگانی چون شاملو ، اخوان و سپهری تاختند،چه طرفی از این کارشان بر بستند.آیاجز این نبود که تنها در انزوای خود فرو رفته و در مقابل این نامداران در گلو گاه چیرگی حقیقت بر مجاز هنوز هم پیروزمندانه در جولان و سیلان هستند؟
از کسی که در کانونی معرفت خیز رشد کرده و سالها مرید درویشان و مردان اهل حق بوده است بسیار در عجبم که نتواند تشخیص دهد که اجمال در لفظ به تفصیل در معنی کمک شایانی خواهد کرد.از تطور و بررسی متون اهل تصوف و بویژه عرفان مشرق زمین ،آن بدست می آید که هر کجا زبان از سرودن باز می ماند ،قوای مدرکه حسی از درون به کشف مجهولات عالم امکان پرداخته و راههای رسیدن به حقیقت را کشف کرده اند. در ادبیات نیز چنین است که هر جا حقیقت آشکار است آن را با لفظ اندک و هر کجا که پنهان ،آن را به تفصیل جستجو می کنندو این همان اساس شوریدگی در ساحت ظاهری و باطنی عارفان بوده و خواهد بود. شما را به خواندن و دوباره خواندن آراء ابی سعید ابوالخیر در اسرارالتوحید،شیخ عطار نیشابوری در تذکره الاولیا،مقالات شمس تبریزی ،اوپانیشاد و مهابهارات دعوت می کنم تا بر این مدعا فائق آیید.
از من پرسیده اید که منظور شما از کار کوتاه چیست؟
از شما با زبان کوچه و بازار که ظاهرا برایتان ارزشی ندارد و نقش و تاثیر گذاری این روش و منش را بخصوص در ادبیات معاصر نادیده گرفته اید می پرسم که آیا شما خر نر را از روی .....آ ن می شناسید؟
در کار به ظاهر کوتاه شما(حدودا22کلمه به گفته خودتان)چنین ساختی چه جایگاهی دارد؟استفاده کردن از ترکیب سازیهای متوالی تنها در چند سطر چه جایگاهی در ادبیات معاصرداشته است (منظورم در دو دهه اخیر است)از بزرگانی چون نیما،شاملو و اخوان که بگذریم –که البته این نوع ساخت در کار آنان بسته به زبان مورد استفاده شده و ماهیت زبانی آنان که به شعریت اثر می توان از آن نام برد،که بسیار دقیق و موزون است-کجا دیده و یاشنیده اید که در کار کوتاه دست به ساخت هایی ترکیبی زده باشند؟من نیز چون دیگران سیروس نوذری را از روی آثارش و با نقدهایی که بر آثار بیژن الهی نوشته است می شناسم و کتاب کوته سرایی های او را نیز همچون دیگران خوانده و از ان استفاده برده ام.حتی از نقدهای آقای حمید رضا شکارسری براین کتاب اطلاع داشته و آنها رامورد وطالعه قرار داده ام .گویی که باید شما را به مطالعه مجدد اثاری که شاملو،پاشایی،رضاعلوی،کیارستمی،جاناتان کلمنتس،باشو،ایسا ،ماسا اوکاشی کی و دیگر مترجمین و نظریه پردازان بزرگ این حوزه نگاشته اند جلب کنم.
اشاره داشته اید به اینکه در کارهای پست مدرنیستی ،معنا گرائی محوریت ندارد .باز هم شما را به خواندن آثاری مثل نقد ادبی دکتر حمید رضا شایگان فر،مواضع پست مدرنیته نوشته لیوتار،ادبیات پسامدرن ترجمه و تدوین پیام یزدان جو،ساختار و تاویل متن بابک احمدی ،هرمنوتیک مدرن ترجمه مهران مهاجر و نبوی و احمدی ،راهنمای رویکردهای نقد ادبی از گورین ،نظریه رومان از دیوید لاج،راهنمای نظریه ادبی معاصر از رامان سلدن و سرگشتگی نشانه ها از بودریا جلب می کنم .
اگر نمی دانید برایتان عرض کنم که در آثار پست مدرنیست ها اصل بر محور گریزی و معنی گرایی در حوزه تکثرگرایی معنی است.هرمنوتیک بعنوان بزرگترین و موثرترین چالش در عصر پست مدرنیزم و بعد از آن مطرح بوده و نظر به گریز از موضوع محوری و گرایش به قرات های فردی از متن داردکه در نهایت به یک معنای ضمنی در نزد مخاطب می رسد.کجا خوانده و یا دیده اید که در پست مدرنیزم از گرایش به معنا پرهیز شده باشد؟
در هرمنوتیک جدید سخن از عدم قطعیت معنی است نه معناگریزی .ذهن خواننده متغیر است و معنایی متن ثابت نیست.در فلسفه زبان ویتکن اشتاین و اوستین به این مسئله پرداخته شده است که اصولا می شود بوسیله زبان معنای متن را منتقل کرد و در قرن بیستم منتقدان نو و ساخت گرایان و پساساخت گرایان با عقیده سنتی جزم با قطعیت معنی و نیت مولف به مخالفت بر خواستند، یا لااقل در آن شک کردند.فرمالیست ها و ساخت گرایان که بیشتر نظر به آراء فردینان دو سوسور داشته بر آن بودند که متن حاوی معناست اما چنین نیست که این معنا قطعی و یگانه باشدو دریدا گفت که معنی در متن نسبی است و همواره به تعویق می افتد.(کار را برایت ساده کردم که نیاز به خواندن اثارذکر شده نداشته باشید)در تمام این نظریات جایی سخن از معنا گریزی به مثابه رد و دفع معنی نبوده است و اگر پل ریکور گریز از معنا را مطرح می کند تنها منظورش معنایی است که بر اساس روایت های تاریخی برمتن چیره شده و به عقیم شدن متن کمک کرده و امکان ظهور معنای مجدد را از متن گرفته اند. اما شما از معناگریزی به شکل قاطع آن سخن گفته اید که بنا به نظریات ذکر شده مردود می باشد.
چگونه از پست مدرنیزم سخن به میان می آورید ،هنگامی که دست به تحلیل شعر خود زده اید ؟ رولان بارت با نگارش مرگ نویسنده در سال 1968و میشل فوکو با نگارش مقاله (نویسنده چیست)در 1969اساسا نویسنده را از صحنه اثر ادبی حذف کردند.میشل فوکو در این مقاله می نویسد(اثر که زمانی وظیفه داشت تا فناناپذیر باشد امروز این حق را دارد که بکشد و قاتل مولف خویش باشد)
سعی در ورود به این حوزه را نداشته ، چون در جای دیگری (جماهیر متن )به تفصیل در باره آن سخن گفته ام و می دانم مخاطب امروز من با چنین نگاه واپس گرا که از متنش بر می آید تحمل دیدار و شنیدار آن را ندارد .
از بیدل دهلوی سخن رانده اید ولی غافل از آن که اگر بیدل از فهم پوست ها برای فهم مغز ها سخن بمیان می اآورد ،منظوری جز شناخت شناسی پوستین ها برای درک بهتر معنا ندارد.
تو لفظ مغتنم انگار فکر معنی چیست؟
که مغز ها همه محتاج پوست می باشند
آقای میرشکاک اگر برای شعر وظیفه قائل نیستید ،پس چرا دم از ادبیات متعهد می زنید،اصلا چرا دم ار تعهد می زنید؟شما که مدام فریاد وااخلاقا سر داده و می دهید و همچو منی گستاخ و رند را به رعایت اصول راهنمایی می کنید چرا دم از بدون تعهد بودن و علمی نبودن اینجانب می زنید؟اگر قائل به تعهد در ادبیات نیستید پس باید متعهد به نقد علمی هم نباشید و هر چارچوب و بنیانی که اصلی تاریخی بر آن مترتب است را منکر شوید .شما که مرا به دلیل یک خط مقدمه به زبان محاوره که اصلا جزء تنه اصلی نقد محسوب نشده و تنها در آمدی بر ورود به یک نصیحت برادرانه است ،به غیر علمی بودن و غیر متعهد بدن متهم می کند پس در کار خود نیز نظر افکنده و از کرسی های اخلاقی فرود آیید.
اگر به مقالات و کتابهای استاد یوسفعلی میرشکاک نظری بیفکنید به بیراهه نرفته اید.او نیز همچون من شعر را زبان اهل معرفت و ابزار اهل حکمت می داند و در جهان دیروز و امروز چه حکمتی از موی زنان باریک تر که اگر در آن نظری نبود اینهمه شعر و حکمت و گفتن ها و نوشتن ها ،چه به شکل سمبولیک و نمادین در اثار قدمائی و چه به شکل معترضانه در تحلیل های جامعه شناسان و روانشناسان بیان نمی شد.
از التذاذ ادبی و مهمل بودن آن سخن گفته اید.
از شما می پرسم که از شعر بیژن الهی بیشتر لذت می برید یا احمد شاملو؟اصلا به سراغ شاعران موج نو می رویم . ایا شما از خواندن شعر احمد رضا احمدی بعنوان تنها شاعر موج نو اصیل (بنا به گفته نوری علاء)بیشتر لذت می برید یا از شعر بیژن الهی که در اشعار نخستین خود تمایلی به ساده گویی و ایجاد رابطه با خواننده داشت و رفته رفته از این کار سر باز زد و اشعارش به یکباره به حجمی سیاه و دست نیافتنی بدل گردید(تاریخ تحلیلی شعر نو)،و یاشعر یدا...رویایی برایتان لذت بخش است؟
بله ،من نیز چون آن جان تابناک و دردآگاه (فریدریش ویلهلم نیچه)برآنم که جهان لشکر استعاره هاست .اما باز هم همچون نیچه بر آن باورم که استعاره گرایی منجر به کشف مجهولات در زبان خواهد شد .اما ظاهرا شما نیچه را نخوانده و یا خوب نخوانده ای .او مرگ را بزرگترین استعاره می داند و برای کشف این استعاره بزرگ تنها راهی راکه پیش نهاد میدهد،خود کشی است .برسی زندگی و آثار او نشان از تعهد او به آنچه گفته است می باشد.
بنده اگر به ابهام گرایی بیش از حد در کار شما اشاره کردم ،از این منظر بوده و خواهد بود که خاطر نشان کرده باشم ،که درگیری توامان و مداوم لفظ با ابهام گرایی چیزی جز متنی هزیان بار به بار نخواهد آورد.من نیز به استعاره باور دارم ،اما نه در کارهای کوتاه .از مهترین عناصر تشکیل دهنده کار کوتاه ،رها شدنی به یکباره از بند تعلیق است و در کار کوتاه اگر تعلیق نیز بوجود آید از حیث تصویر مطرح است نه از حیث زبان. نوعی رها شدگی از تعلیق مخاطب در کار کوتاه موضوعیت دارد که تلاش آن برای پرتاب کردن مخاطب به جغرافیایی است که در آن بسر برده و آن را بدست فراموشی سپره است.
از من پرسیده اید که مخاطب متن را چه کسی می دانید؟بنده بر این باورم که برای هر متن یک مخاطب ویژه و برای هر مخاطب ویژه تنها یک متن وجود دارد. مخاطب من کسی است که خود را بخشی از متن می داند و متن را در رابطه ای تنگاتنگ به بخشی از خود بدل می کند.
#
به حشو نبودن کار خود اشاره کرده اید که بنده نیز برآن باورم که تمام کلمات در این کار در جای خود قرار دارند ولی بار دیگر از شما می پرسم که این همه ساخت های توصیفی و غیر متعارف در زبان ادبی امروزمثل (خون سرم را)،(این گربه زردرنگ)،(روی ناخن ها خود)که کار را از حیث کمی به دلیل وجود پرسشهای بینا متنی به اطناب کشانیده چه جایگاهی دارد؟ چرا خبری از ضربه زنندگی در این کار نیست؟ فکر نمی کنید پرسشهای میان متنی که در خطوط نامرئی این کا ر نهفه است ،ویژگی ضربه زندگی آن را از میان برده است ؟شما اگر چه در لفظ کوتاه سروده اید و لی در محتوا با توصیفات بی دلیل کار را مکرر دچار کمیت گرایی کرده و از کیفیت روایی تصویری آن کاسته اید .
برادرم منصور میرشکاک(دختری به نام کاوه)
شما را به خواندن و دقت بیشتر در وارسی آن متن کوتاه دعوت می کنم . بنده اگر ترکیب درست اطناب های ممل را نمی دانستم که در بند 9 متن از آن به شکل صحیح استفاده نمی کردم. احساس من این است که شما با طرح چنین موضوعاتی سعی در به بیراهه بردن و گل الود کردن آب برای نامشخص و پنهان ماندن حقیقت داشه و بیشتر نظر به غرض ورزیهای شخصی و تسویه حسابهای فردی که البته بین من و شما وجود ندارد دارید تا به مکاتبه و محاکات .اگر به علامت تعجب که در برابر ترکیب ((اطناب ممل ها))اورده شده دقت می کردید و قریحه نشانه شناختی خود را به کار برده تا از کنایی بودن و طنز گونه بودن آن در عبارت ((اطناب ممل ها اغاز شده ))آگاه می شدید،از ابراز چنین موضوعی که در بر دارنده نگاه منتقدانه من با چاشنی طنز و هجو بوده ،خود داری می فرمودید.
در پایان اگر به آقای منصور میرشکاک(دختری به نام کاوه)بر نخورد و آن را لاف و گزاف فرض نکنند عرض می کنم که هدف از این سلسله مقالات بیان ناگفته های من و منصور میرشکاک به یکدیگر است و هیچگونه غرض و مرضی در کار هیچکداممان نبوده و نیست .هنوز هم چون همیشه خود را اگر در باد رها کردم ،امیدآن دارم که در دستان دوستان پناه گیرم و هیچ گاه هیچ چیزی را بر روابط انسانیم ترجیح نداده و نخواهم داد.
برو مرد بیدار اگر نیست کس
که دل با تو دارد ممان یک نفس
مخاطبان محترم برای آگاهی از چند و چون این مطلب به وبلاگ محمد جانبازان با عنوان خواب پلنگها مراجعه کنند!
جناب آقای جانبازان با سلام و درود
نوشته کوتاه شما را درباره شعر تازهی منصور میرشکاک خواندم. از شعر بسیار لذت بردم و با خواندن مطلب شما سخت متعجب شدم. چرا که ارتباطی منطقی بین شعر و نوشته شما ندیدم. پیش از آنکه برداشت شخصیام را از این شعر عرض کنم از شما چند سوال میپرسم. سوالاتی که با خواندن مطلب شما به ذهنم هجوم آوردند و در حقیقت نتیجه شگفتی توأم با اندوه و حسرت منند. چرا اندوه و حسرت؟ شاید با خواندن پرسشهای من علت این حسرت را دریابید:
1- شما نوشتهی خود را یک نوشتهی علمی میدانید؟ اگر جوابتان مثبت است باید بپرسم چرا یک متن علمی را به زبان محاوره نوشتهاید؟ و اگر جوابتان منفی است باز هم باید بپرسم جای یک نوشتهی غیر علمی در وبلاگی که عنوان «فلسفه، نقد ادبی و شعر» را یدک میکشد، کجاست؟ گمان نمی کنم صمیمیتی که احتمالا نتیجه قوم و خویشی شما با منصور میرشکاک است دلیلی منطقی برای انتخاب چنین لحنی باشد.
2- سطر آغازین نوشتهی شما و البته سطر پایانی آن چیزی نیست جز تعارف تکه پاره کردنهایی که خاص ما ایرانیهاست. بزرگوار! آیا شما برای نقد شعری که در معرض دید عموم قرار دارد نیازی به اجازه ی شاعر دارید؟ اگر نیاز دارید، واقعا پیش از نوشتن از میرشکاک تایید گرفتهاید؟ و اگر نیازی به این اجازه ندارید چرا تعارف می کنید؟ اگر در وجود خود تعهدی به ادبیات احساس می کنید که شما را به نوشتن این مطلب و ردّ یک شعر وا می دارد دیگر چه نیازی هست در پایان برای اثبات حسن نیت خود و خالی نبودن عریضه متذکر شوید که منصور میرشکاک صاحب استعدادی درخشان است؟ ما در نقد ادبی امروز و دیروزمان از بیان این جملههای کلی و بی حاصل و این تعارفات (واقعا عذر میخواهم) خاله زنکی چه طرفی بربستهایم؟ تجربه نشان داده است این گونه تاییدات فاضل مآبانه نه منتقد را به جایی می رساند و نه مولف را. منصور میرشکاک البته صاحب استعدادی درخشان است و اگر قدر خود را بیشتر بداند، حدش از آنچه هست بسیار فراتر خواهد رفت. اما تبریکات صمیمانهی من و شما چنین شخصی را به چه کار میآید و ابراز آن نشانه چه عارضهای در وجود ما خواهد بود؟؟؟
3- این حکم را از کجا آورده اید که « در کار کوتاه اصل بر اجمال در لفظ و تفصیل در معنی است»؟؟؟؟ منظورتان از شعر کوتاه دقیقا چه نوع شعری است؟ آیا این حکم کلی شامل هر نوع شعر کوتاهی است؛ از رباعی گرفته تا دوبیتی و تک بیتهای هندی در شعر کلاسیک فارسی تا طرح و هایکو و پاره ای از شعرهای حجم و فرم و.....؟؟؟؟؟؟؟ . شما بهتر میدانید در گرایشهای پست مدرنیستی، معنا گرایی محوریت ندارد و شعر اگر معنایی داشته باشد در پی فرم، خود را نشان میدهد. به فرموده شاعر بی بدیل پارسیگوی بیدل دهلوی: تو لفظ مغتنم انگار فکر معنی چیست؟ / که مغزها همه محتاج پوست میباشد
اینکه بر این گمان باطل باشیم که باید برای شعر وظیفهای قائل بود، تنها ما را از شعر دور و دورتر می کند. عرض بنده این است که وقتی پس از گذشت هزاران سال از تاریخ شعر هنوز تعریف جامع و مانعی از آن در دست نیست، چگونه به خود حق می دهیم برای آن وظیفه ای قائل باشیم؟ چه کسی گفته و می گوید شعر موظف است حکمت آمیز و حکمت آموز باشد؟ و حالا اگر به فرض این فرموده شما را بپذیریم که شعر کوتاه باید در لفظ به اجمال برسد و در معنی به تفصیل، باید پرسید آیا لزوما هر معنایی که به تفصیل در آید در دایره حکمت قرار می گیرد؟ می خواهید همین الان درباره آخرین متد رنگ و مش در آرایشگاههای زنانه و علت وجودی این امربه تفصیل سخن برانم؟؟؟؟ قصد توهین به چیزی و کسی را ندارم. با چنین مثالی تنها می خواهم عمق اندوهم را از به کار بردن لفظ در جایی که جایش نیست دریابید. پس هر جا که لفظ به اجمال درآید و معنی به تفصیل برسد لزوما به حکمت نمیرسیم و آنچه برای کشف آن نیازمند شهود باطنی هستیم، فقط حکمت نیست.
4- فرمودهاید با درگیر کردن فراوان لفظ با استعاره و با ابهام گرایی، امکان التذاذ ادبی را از مخاطب می گیریم. عرض کردم که شهود باطنی تنها برای درک حکمت کار آمد نیست و در ادامه تاکید می کنم که کشف زیبایی شعر و گره گشودن از لایههای زبانی آن نیز نیازمند چنین شهودی است. مخاطب واقعی شعر باید مخاطبی مسلح به ابزار لازم برای درک شعر باشد. چنین مخاطبی بی شک از کشف استعاره لذت می برد. رسیدن به لایه های پنهان شعر او را به شعف می آورد و ابهام یک متن، به جای پس زدن، او را به تلاش برای کشف وامیدارد. سوالم از شما این است که مخاطب شعر را چه کسی می دانید؟ آیا اگر دانش ادبی و شهود باطنی ما برای درک یک متن کفایت نمی کرد، باید آن شعر را متهم کنیم به اینکه امکان التذاذ ادبی را از ما گرفته است؟ اگر شاعری بتواند به خلاصه ترین شکل ممکن تصویری را خلق کند که در آن عناصر طبیعی تبدیل به شاخصهایی تغزلی، سیاسی و روانشناسانه شوند باید همچون شما درباره اثرش قضاوتی سهل انگارانه داشته باشیم و بگوییم کارش را به تباهی کشانده است؟
5- شما احتمالا به فرهنگ لغت دسترسی دارید و می دانید واژهی اطناب به چه معنایی است. تعجبم از این است که واژه اطناب را دربارهی شعری به کار بردهاید که تنها شامل بیست و دو کلمه است. شاید منظورتان از اطناب، حشو بوده است که البته در این صورت هم فرمایش شما را نخواهم پذیرفت چرا که از منظر زبانی در این شعر هیچ واژه ای اضافه نیست و کلمات در وحدتی یکپارچه دست به دست هم داده اند تا تصویری کامل و چند وجهی را خلق کنند. نمی دانم با چه منطقی کلمه اطناب را آن هم از نوع مملش درباره این شعر به کار بردهاید. چرا ما باید چیزهایی را که آموختهایم در جایی مصرف کنیم که هیچ وجهی ندارد؟
6- جسارت بنده را ببخشید اما گمان نمی کنید عبارت «اطناب مملها» از نظر دستوری غلط است؟ حالا که دست به کیبورد بردهاید تا نکاتی آموزنده را در باب یک شعر بنویسید!!!! حداقل قواعد اولیه درست نویسی را رعایت کنید و به جای «اطناب مملها» بفرمایید اطنابهای ممل! اگر حقیقتا بر آنید که یکی از رسالتهای شعر رساندن مخاطب به التذاذ ادبی است، حتما می دانید که نقد ادبی نیز همین رسالت را و البته در سطحی بالاتر به دوش دارد. یک نقد ادبی اگر مسیر درست خود را طی کند، چیزی کم از یک اثر ادبی نخواهد داشت و چه بسا در مقامی بالاتر از آن قرار بگیرد. گمان می کنید با نثر و زبانی که شما دارید، مخاطبتان را تا چه حد به التذاذ ادبی رساندهاید؟
7- با چه متر و معیاری شعر مورد بحث را به چند بند تقسیم کردهاید؟ و منظورتان از بند سوم شعر دقیقا کدام قسمت آن است؟ عناصر لازم برای خلق یک اثر مینی مال را چه میدانید؟ هیچ اشکالی ندارد اگر برای پاسخ دادن به پرسش بنده هم که شده در این باره بیشتر مطالعه کنید تا دست کم دریابید هر کار کوتاهی لزوما مینی مال نیست و هر اثری که لحنی روایی داشته باشد، قابلیت تبدیل شدن به یک اثر داستانی را ندارد. شما که در صفحه نخست وبلاگتان جمله ای از نیچه آوردهاید و ظاهر امر نشان میدهد که با آثار او آشنا هستید، ماجرای گل آلود کردن آب را به نیت ژرفتر به نظر رسیدن، بهتر از من میدانید. پس به چه دلیلی دست به کاری میزنید که مقتدای فکری شما، من و جنابعالی را از آن برحذر داشتهاست؟
8- کتاب کوته سرایی نوشته سیروس نوذری را دیده یا خواندهاید؟ اگر خواندهاید دوباره بخوانید و اگر نخواندهاید حتما آن را تهیه کنید و بخوانید. کتاب سادهای است. آموزنده است و مولفش بی هیچ ادعایی و بی آنکه آب را گل آلود کند جریان کوتاه سرایی را در شعر فارسی به دقت پیگیری کرده است.
9- و اما شعر منصور میرشکاک؛ درباره این شعر ترجیح می دهم مطلبی جداگانه بنویسم ولی بنا برآنچه در آغاز سخن رفت، اشاره ای به شعر کرده و از تفصیل آن در اینجا خواهم گذشت به این امید که از این مجمل، حدیث مفصل خوانده شود. این شعر سه شخصیت دارد: 1) راوی شعر که اول شخصی ناشناخته است و علاوه بر من فردی شاعر، می تواند من فردی هر یک از مخاطبان شعر هم باشد. 2) مخاطب شاعر در متن شعر که از او با ضمیر « تو» یاد شده است. 3) گربه ای زرد رنگ که بر خلاف من و توی ناشناخته شعر به نام و رنگش اشاره شده است و حضوری کلیدی در شعر دارد چرا که حلقه اتصال «من» و «تو» به هم است.
یک احتمال وجود دارد و آن اینکه این گربه یک گربهی واقعی زرد رنگ باشد که خون سر یک موش، یک گنجشک یا یک کبوتر را پس از شکارشان از روی ناخنهای خود پاک می کند. اما در اینجا اتفاقی افتاده و آن اندیشیدنی است که راوی شعر از آن سخن می گوید: فقط همین حالا به تو فکر می کنم..... وجود این عبارت مخاطب را بر آن می دارد که به واژه گربه از زاویه دیگری بنگرد. توصیه می کنم به مدخل گربه در « فرهنگ نگاره ای نمادها در هنر شرق و غرب» تالیف جیمز هال نظری بیندازید. علاوه بر آنچه در کتاب یاد شده درباره جایگاه اساطیری گربه آمده، می دانیم که گربه در فرهنگ مشرق زمین نماد زاهدان ریایی است. نقشهی کشور عزیز ما ایران را نیز به گربه تشبیه می کنند. اگر با این نگاه به سراغ شعر برویم و قتلی را که در این قطعه اتفاق افتاده بررسی کنیم چه درخواهیم یافت؟ آنکه خونش بر زمینی زرد و قحطی زده و تهی ریخته شده کیست؟ کیست که می گوید تنها با مرگم و با ریخته شدن خونم می توانم ثابت کرد که نگران تو بوده و به تو میاندیشیدهام؟
می دانم که این شعر اگر از منظر روان شناسانه بررسی شود، چهره ای دیگر را به ما نشان خواهد داد و به همین دلیل است که عرض کردم این شعر، تصویری چند وجهی را ارائه داده اما این سخن بگذار تا وقت دگر....
تکمله: از ینکه سخن به درازا کشید عذر می خواهم. امیدوارم این متن را هم در وبلاگ شما و هم در وبلاگ منصور میرشکاک ببینم. ان شاء الله که باب گفت و گوی ادبی در دنیای حقیقی و مجازی باز باشد و بماند: بی شائبه، به دور از غرض ورزی و بی گل آلود کردن آب.
پیروز باشید
دختری به اسم کاوه
فقط همین حالا به تو فکر می کنم
که خون سرم را
این گربه ی زرد رنگ
از روی ناخن های خود لیس می زند
(منصور میرشکاک )
این پست را منصور میرشکاک بخواند
سلام منصور جان-
درباره این کار کوتاه باید بگم دستت درد نکنه . اما ایراداتی بر کل کار وارده که اگر اجازه بدی خدمتت عرض می کنم . در کار کوتاه اصل بر اجمال در لفظ و تفصیل د رمعنی است . برای چه ؟ برای رسیدن به حکمت .جرا حکمت ؟چون نشانه های حکمت مسستتر بوده و کشف ان نیاز به شهود باطنی دارد. با درگیر کردن فراوان لفظ با استعاره و یا ابهام گرایی امکان التذاذ ادبی برای مخاطب و متن را از متن گرفته و کار را به تباهی می کشانیم . چه بسیار مضامین زیبا و بکر که به این شیوه به تباهی می روند. در این کار اطناب های ممل به اثر ضربه وارد کرده اند.ابتدای اثر با زبان گفتار اغاز شده که بسیار قابل قبول است و لی در ادامه با نوعی زبان داستانی مواجه هستیم که بیشتر نظر به توصیف مضامین دارد تا اینکه امکان کشف در مضمون گرای را به مخاطب دهد. در بند سوم اطناب ممل ها! اغاز شده و تا پایان کا ر ادامه پیدا می کنند.فقط همین حالا به تو فکر می کنم .که چه شود؟که خون سرم را.برای چه کسی؟این گربه زرد رنگ.از کجا؟از روی ناخن های خود.چه کند؟لیس بزند
میشد با این ترکیب یک داستان مینی مال را ساخت . در مجموع تبریک مرا بپذیر و بدان که استعداد خیره کننده ای در نوشتن داری